خرید بک لینک
چرااین نفرت تمومی نداره! چرا هر چی بیشتر میگذره نفرتم بیشتر میشه؟ آخه چراااا؟چرا فراموش نمیشی؟ چرا تموم نمیشی؟ چرا باید باز سر راهم سبز بشی.....خدا نیست و نابودت کنه هم خودتو هم خونواده ی جنایتکارتو.. + نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:4 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 22:41

تو شرایطی ام که تموم احساسات حل نشده ، علامت سوالا(که از اون قصه تلخ تو ذهنم مونده )دونه به دونه دارن حل میشن.با اینحال،اصلا آروم نیستم احساس گناه میکنم ازینکه کسی درگیرم شده که بهش حسی ندارم ، میبینم که داره اذیت میشه. و در عذابم .عجیبه چجوری بعضی آدم ها اینقدر راحته براشون نادیده گرفتن احساسات طرف مقابلشون...من به این آدم حسی ندارم ولی براش ناراحتم.اونوقت.....هییییی..بیخیال... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:47 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 22:41

هیچ وقت تو زندگیم برای کسی آزروی بدبختی نکردم.حتی اون دختری که جلوی اون عوضی عشوه گری میکرد و الان عقد کرده.ولی امروز برای اولین بار تو زندگیم از ته ته ته ته ته قلبم آرزو میکنم بدبخت بشه یکی.کسی که حقش نیست حتی حیوانات نر هم بهش توجه کنن.چ برسه به اینکه یه مرد عاشقش بشه (البته از ذات کثیفش روحشم خبر نداره و به خیال خودش با پاک ترین دختر جهان قراره زندگی کنه.!!!)خدایااااااا بدبختش کن خودت میدونی این دختر چقدر قلب منو مچاله کرده .....آمیناین متن رو ۲۸ تیر دارم به متن قبلی اضافه میکنم دیشب مرگو به چشم خودم دیدم.اگه دلیلش نفرین کردن اون دختر بود واقعا باید بگم خدا دمت گرم.!!این همه آدم دارن بدی میکنن کاریشون نداری..اونوقت من بابت بی عدالتیت یکیونفرین کردم که حقش بود جونمو داشتی ازم میگر فتی بابتش!!!!!!! + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 19:31 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 22:41

صفحه بندی